سایت حقوق ایران از آدرس های زیر قابل دسترسی است
http://www.irbar.com
http://www.irbar.ir
http://www.irbar.asia
http://www.iranbar.asia
جستجوی مقالات حقوقی
در حال بازدید از: صفحه اصلي arrow حقوق شهروندی arrow اختصاصات نظريه قشربندي اجتماعي
اختصاصات نظريه قشربندي اجتماعي چاپ ارسال به دوست
رای کاربران: / 0
ضعیفعالی 
نویسنده روزنامه اعتماد - طوس طهماسبي   
۰۳ تير ۱۳۸۷
7-2بسياري از صاحب نظران معتقدند بخشي از شهرت نظريه وبر پيرامون قشربندي اجتماعي به خاطر تقابلي است که با نظريه قشربندي مارکس پيدا مي کند. البته اين بدان معنا نيست که نظرات مارکس و وبر در اين باب هيچ وجه اشتراکي ندارند بلکه برخي نظريه پردازان وجوه اشتراک عمده يي ميان اين دو نظريه مي بينند. اما واقعيت آن است که جريان مسلط آکادميک در علوم انساني در غرب نظريه وبر را ابزار مناسبي براي مقابله با نظريه مارکس که جريان حاکم را در عرصه اجتماع و سياست و حتي آکادمي به چالش کشيده بود يافت، چرا که به نظر مي رسيد نظريه وبر مي تواند نوعي بديل خنثي ساز براي نظريه مارکسيستي فراهم کند.

ويژگي پايدار جامعه شناسي وبر، اعتقاد او به اين امر است که فرآيندها و نيروهاي اجتماعي هميشه پيچيده اند و آنها را به ندرت مي توان به سادگي تبيين کرد. در اينجا بد نيست به اختصار و صرفاً عنوان وار چند ويژگي اساسي مربوط به روش و محتواي نظريه اجتماعي وبر را بيان کنيم؛ اول رويکرد کلي وبر در مورد تحقيق و روش جامعه شناختي که بر کثرت گرايي علي و ماهيت احتمالي تبيين اجتماعي تاکيد دارد. دوم اعتقاد وبر به تاثير متقابل و اغلب در هم بافته عقايد و واقعيت مادي يا ابعاد ذهني و عيني زندگي اجتماعي. سوم مفهوم چندگانه وبر از ساختار طبقاتي در جامعه سرمايه داري.

چهارم نظر کثرت گراي وبر نسبت به بنيان هاي سلسله مراتب و شکل گيري گروه ها در ساختار اجتماعي و پنجم طرح وي در مورد انواع متعدد قدرت و سلطه در زندگي اجتماعي است.

از اين ميان آنچه به کار ما در اين بحث مي آيد دو بحث بنيان هاي سلسله مراتب و شکل گيري گروه ها در ساختار اجتماعي و نيز مفهوم چندگانه وبر از ساختار طبقاتي در جامعه سرمايه داري است.

الف- بنيان هاي سلسله مراتب، قدرت و شکل گيري گروه ها در ساختار اجتماعي

در نگاه وبر مالکيت، قدرت و حيثيت با وجود وابستگي متقابل شان سه بنيان متمايزند که روي آنها نظام قشربندي در هر جامعه يي سامان مي يابد و هرکدام از اينها يک گروه مشخص را متمايز مي کنند و هويت مي بخشند.

تفاوت در برخورداري از مالکيت اموال منشاء طبقه بندي اجتماعي است، تقسيم نابرابر قدرت به تشکيل احزاب سياسي مي انجامد و درجات گوناگون حيثيت منشاء پيدايش قشرهاي اجتماعي است که از دارندگان پايگاه هاي اجتماعي مشابه تشکيل شده اند. وبر بر آن است که اگر طبقات اقتصادي به معناي دقيق کلمه «اجتماعات» نيستند در عوض گروه هاي داراي پايگاه اجتماعي مشابه «اجتماعات» هستند. دارندگان پايگاه اجتماعي مشابه در جامعه سهم برابري از حيثيت و احترام دارند و از درون احساس همبستگي مي کنند. البته نابرابري در تملک اموال مي تواند منشاء نابرابري در اعطاي امتيازات مربوط به حيثيت شود؛ اما عوامل ديگر هم در اين فرآيند اهميتي کم و بيش برابر دارند. رقابتي که غالباً ميان ادعاهاي مبتني بر مالکيت و پايگاه اجتماعي ديده مي شود، دليل روشني است بر امکان تعلق داشتن مالکان و غيرمالکان به گروه دارندگان پايگاه اجتماعي معين؛ در حالي که توزيع نابرابر ثروت بر واگذاري امکانات که هر شخص از آن برخوردار است اثر مي گذارد. به نظر ما کس وبر، تفاوت پايگاه هاي اجتماعي را در شيوه هاي متفاوت زندگي مي توان به چشم ديد. شيوه هاي زندگي عامل مهمي در چفت و بست اجتماعي گروه هاي زيادي است که پايگاه اجتماعي مشابهي دارند. اين گروه ها با تخصيص شايستگي برخي از پاداش ها به خودشان، ادعاهايشان را در شيوه زندگي و رفتار و فعاليت هايي که از لحاظ اجتماعي انحصاري است مناسکي مي کنند.

گرچه جوامع مدرن هيچ بنيان مشروعيتي براي آنان قائل نيستند، اين گروه ها به محض آنکه موقعيت شان را با در اختيار گرفتن بخش هايي از قدرت اقتصادي تثبيت کنند، فرصت را براي تحصيل امتيازات قانوني که منتظرش هستند از دست نخواهند داد. وبر در تاکيد بر نقش اساسي نابرابري توزيع ثروت، چه در امر تشکيل گروه هاي پايگاه اجتماعي و چه در استقرار سلسله مراتب حيثيت اجتماعي که از ويژگي هاي آن است، به مارکس ملحق مي شود. با وجود اين يکساني ديدگاه وبر از دو جهت با مارکس اختلاف دارد؛ يکي از لحاظ اهميت بيشتري که براي گروه هاي پايگاه اجتماعي قائل است و دوم از لحاظ ترديدي که درباره پيدايش وجدان جمعي و احساس نيازي مشترک ميان اعضاي يک طبقه اجتماعي براي مبارزه دسته جمعي با نظام حاکم ابراز مي کند. با اين وجود وبر به اين نکته مهم اشاره مي کند که هرگاه قدرت اقتصادي، بنياني براي آبروي اجتماعي و آگاهي ذهني باشد طبقه اجتماعي همان گروه منزلتي خواهد بود و به عبارت ديگر هرگاه طبقه اقتصادي يعني دسته ساده يي از افراد با قدرت مشابه اقتصادي، از آگاهي ذهني و انسجام موجود در گروه هاي منزلت برخوردار شوند، طبقه اجتماعي حاصل مي شود.

از رابطه يي که بين طبقه اجتماعي و گروه منزلتي وجود دارد آشکار است که وبر نمي خواهد نظام هاي اقتصادي و اجتماعي در جوامع واقعي را جدا از يکديگر ترسيم کند. در واقع افراد مي توانند رتبه مشابهي در هر دو نظام داشته باشند. اين امري است که اغلب رخ مي دهد. بنابراين براي مثال افرادي که متعلق به بالاترين طبقه اجتماعي اند از منزلت و آبروي بالايي نيز برخوردارند. مخصوصاً که مالکيت دارايي با نظم فوق العاده يي به منزلت و حيثيت پيوند خورده است. لذا هدف وبر از تمييز دادن طبقه ها و گروه هاي منزلتي اين نيست که گسستگي کامل آنها را نشان دهيم بلکه مقصود بيان اين امر است که آنها ناگزير مطابقتي کامل و عيني با يکديگر ندارند؛ قدرتي که به وجود مي آورند ناشي از منابعي متفاوت است و ميزان همبستگي آنها در جوامع واقعي را بايد با کمک پژوهش تجربي ارزيابي کرد. نکته مهم آن است که تا موقعي که افراد بتوانند از رهگذر عوامل غيراقتصادي، آبروي اجتماعي به دست آورند وجود گروه هاي منزلتي مانع عملکرد اصول دقيق و محض بازار مي شود.

سومين نوع گروه بندي اجتماعي مهم در نظر وبر حزب سياسي است. با وجود آنکه طبقات اقتصادي گروه هاي پايگاه اجتماعي و احزاب سياسي هر سه نتيجه توزيع قدرت در درون يک اجتماعند، با وصف اين احزاب سياسي با چند ويژگي بنيادي از طبقه اقتصادي و از گروه هاي پايگاه اجتماعي متمايزند. مشکلي که در اين ميان پيش مي آيد اين است که وبر قدرت را به مثابه مساله خاص مورد توجه احزاب معرفي مي کند و با اين کار باعث مي شود عده يي از نويسندگان به اشتباه نتيجه گيري کنند که فقط احزاب با مساله قدرت ارتباط دارند و طبقه ها و گروه هاي منزلتي به مسائل ديگري مربوطند اما هر سه اين گروه بندي ها با مساله قدرت در ارتباطند. هر کدام از اين سه مفهوم دلالت بر بنياد نهايي متفاوت دارند که به وسيله آن افراد يا گروه ها قدرتمندتر از افراد يا گروهي ديگر مي شوند. بنا بر تعريف وبر احزاب انجمن هايي داوطلبانه اند و به طور منظم براي پيگيري منافع جمعي سازماندهي مي شوند.

با اين تعريف سازمان هايي چون گروه هاي فشار، اتحاديه هاي کارگري و گروه هاي حرفه يي نيز در شمول مفهوم حزب قرار مي گيرند. گروه هاي منزلتي يا طبقه هاي اجتماعي مي توانند حزب نيز باشند مشروط بر اينکه ساختاري عقلاني و سازماني رسمي و کادري اداري را بسط دهند. اين مشخصه هاي سازماني آن چيزي است که در واقع حزب را از دو مفهوم ديگر جدا مي سازد.

احزاب همچون طبقه هاي اجتماعي و گروه هاي منزلتي، جنبه هاي متمايزي از ترکيب پيچيده نيروهايي هستند که در ساختار اجتماعي عمل مي کنند و آن را شکل مي دهند.

ب- مفهوم چندگانه وبر از ساختار طبقاتي در جامعه سرمايه داري

به رغم تشابه زيادي که در مورد مفهوم طبقه ميان مارکس و وبر وجود دارد يک تفاوت قابل ذکر وجود دارد؛ مارکس به طور عمده به روابط اجتماعي ميان اين دو طبقه در قلمرو توليدي اهميت مي داد، به ويژه به روابط سلطه و استثمار کارگران به دست مالکان و تضادي ذاتي که اين روابط بين طبقه ها ايجاد مي کند. توزيع ثروت به تنهايي اهميتي فرعي براي مارکس داشت. تاکيد وبر در اين مورد برعکس مارکس بود و تاکيد عمده او در ارائه تعريف از طبقه به نظر مي رسد که بر توزيع اشياي باارزش و بنيان هايي بوده است که براساس آن اين توزيع به صورت نابرابر انجام مي گيرد. وبر طبقه ها را به مثابه مقوله هاي اقتصادي مي ديد که از کنش متقابل انسان ها در بازار به وجود مي آيد.

تعريف وبر از طبقه در نهايت به نمايش ساده يي بين آن عده که دارايي دارند و آن عده که فقط مي توانند خدمات خود را در بازار مبادله کنند، منجر مي شود که همان تعريف مارکس است. اما او اضافه مي کرد که پيچيدگي هاي مهم ديگري وجود دارند که الگوي مبتني بر دو طبقه، آنها را مخفي مي سازد؛ موقعيت هاي طبقاتي بيش از اين متمايز شده اند، طبق نوع دارايي و نوع خدماتي که مي توان در بازار ارائه کرد. لذا وجود انواع مختلف دارايي، طبقه هاي بيشتري درون طبقه کلي دارا به وجود مي آورد و انواع مختلف خدمات و مهارت هاي شغلي نيز بخش هاي طبقه کارگر را از يکديگر متمايز مي سازد. اگر اين تعريف را به نهايت منطقي اش بکشانيم، به مشکلاتي برمي خوريم زيرا مفهوم وبر از طبقه به طور ضمني بيانگر اين امر است که هر کدام از انواع گوناگون دارايي که افراد مالک آن هستند و هر کدام از مقوله هاي شغلي بي شماري که مي توان در بازار کار شناسايي کرد، طبقه جداگانه يي را تشکيل مي دهند. البته وبر در عمل طرح خود را در مورد طبقه، به اين صورت افراطي به کار نبرده است و در نهايت ترسيم او از ساختار طبقاتي بين الگويي در بخشي که مبتني بر تفسير ساده مارکسيستي از طبقه است و کثرت گرايي انعطاف ناپذيري که تعريف خود او بيانگر آن بود، قرار گرفت.

وبر ميان طبقه اقتصادي که في نفسه متشکل به صورت گروه يا اجتماع نيست و طبقه اجتماعي تمايز قائل مي شود. طبقه اجتماعي به آن طبقه اقتصادي گفته مي شود که در آن افراد به درجات مختلف نسبت به وحدت و سازماندهي ناشي از آگاهي طبقاتي شناختي ذهني پيدا کرده باشند.

در نهايت الگوي طبقاتي وبر به مجموعه يي محدود مي شود که متشکل از چهار طبقه است؛ نخست بورژوازي به دو طبقه تقسيم مي شود که يکي دارايي بسيار زيادي را کنترل مي کند، يعني سرمايه داران بزرگ و ديگري دارايي توليدي تقريباً کمي را در اختيار دارد يعني خرده بورژوازي. وبر تهيدستان را نيز به دو طبقه تقسيم کرد؛ يکي آنان که به جز نيروي کار ساده هيچ چيزي در اختيار ندارند و ديگر آنها که مهارت هاي باارزشي در مقام متخصص ها و تکنسين ها و کارمندان اداري يا يقه سفيدها براي فروش در بازار دارند. بنابراين بين بورژوازي بزرگ و توده پرولترها دو طبقه متوسط نيز وجود دارد؛ مالکان کوچک و مستقل کارگاه ها و مزارع و شرکت ها و طبقه حقوق بگيري که معمولاً کارهاي يدي انجام نمي دهد و از آموزش ها و مهارت هايي برخوردار است. بحث از طبقه متوسط شايد مهم ترين مساله در مناقشه بر سر ماهيت طبقات در جوامع جديد باشد. اگر فقط يک تفاوت بنيادي بين مارکس و وبر در مورد موضوع ساختار طبقاتي وجود داشته باشد، تفاوت آراي آنها درباره طبقه متوسط است خاصه بخش حقوق بگير غيريدي. البته هر دو متفکر به طور کلي نسبت به سرنوشت قسمت خرده بورژوازي طبقه متوسط توافق نظر داشتند. از نظر مارکس خرده بورژوازي گروهي است که به تدريج در فرآيند تجمع فزاينده دارايي مولد در دست سرمايه داران بزرگ از بين نمي رود. وبر نيز تاکيد مي کند احتمال اينکه افراد بتوانند مالک کسب و کار کوچکي شوند به طور فزاينده يي امکان ناپذير شده است. اما مارکس و وبر در مورد طبقه حقوق بگير صاحب مهارت عقايدي کاملاً متمايز داشتند. مارکس اگرچه از وجود چنين طبقه يي آگاه بود اما در دوران او اين طبقه چندان گسترش پيدا نکرده بود. او ضمن آنکه به نقش منفي اين طبقه در مبارزات طبقه کارگر اشاره کرده بود اما ظاهراً معتقد نبود که اينان طبقه مهمي باشند و در تحول نهايي جامعه به سمت سوسياليسم تاثيرگذار شوند.

تفاوت نگاه وبر در اين امر است که اولاً او در دوره يي قرار دارد (حدود بيش از سه دهه پس از مارکس) که مي تواند شاهد آغاز فرآيند رشد چشمگير اين طبقه باشد. ثانياً او بر نابرابري هاي توزيعي تاکيد مي کند. اعضاي طبقه متوسط صاحب مهارت فرصت هاي زندگي بهتر و منافع اقتصادي متفاوتي دارند و همين امر باعث مي شود طبقه يي متمايز از کارگران باشند و به اعتقاد وبر محتمل نيست که در انقلاب سوسياليستي موثر باشند. به عقيده او رشد طبقه متوسط صاحب تخصص و اهميت فزاينده آن با روي آوردن فرزندان کارگران و خرده بورژوازي به مشاغل اداري در سازمان هاي بوروکراتيک در حال رشد جوامع جديد ادامه خواهد يافت. گذشته از اين عده يي از افراد متعلق به اين طبقه علاوه بر مزيت توزيعي خود بر کارگران عادي، مشاغلي در سطوح مديريت به عهده مي گيرند که آنها را بر کارگران مسلط مي سازد. به نظر وبر اين جايگاه حقوق بگيران در به وجود آوردن شکافي آشکار بين طبقه هاي متوسط و کارگر دخالت دارد و به شدت احتمال اين امر را که کارمندان حقوق بگير و قشر يقه سفيد کارگران را در کنش انقلابي پشتيباني و با آنها احساس نزديکي و همدردي کنند، کاهش مي دهد.

منابع؛---------------------------

1- نابرابري اجتماعي؛ ديدگاه هاي نظريه پردازان کلاسيک و معاصر، ادوارد ج. گرب، ترجمه محمد سياهپوش و احمدرضا غروي زاد

2- جامعه شناسي قشربندي و نابرابري هاي اجتماعي، ملوين تامين، ترجمه عبدالحسين نيک گهر

یادداشت های بازدیدکنندگان


بعد>
به روزرسانی
update

راهنمای بخش مقالات

بانک قوانین و مقررات آنلاین

آمار سایت

عضو: 1286
اخبار: 1608
لینک ها: 91

آمار بازدید ها

امروز133
دیروز220
هفته133
ماه353

حاضرین در سایت

78 میهمان حاضرند
تبلیغات حمایتی سایت


تبلیغات حمایتی سایت